تبلیغات
ستین اشكسه
پنجشنبه 4 اسفند 1390  02:49 ق.ظ

لطفا برای بازدید از وبلاگ به آدرس زیرمراجعه فرمایید
WWW.DINARVANDPARSI.MHANBLOG.COM


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 6 آبان 1390  12:18 ق.ظ

1:هر دمی هر ساعتی سیت بیقرارم، نمیای سر بزنی حوصله نارم،نه گوشیت خط مه ا نه میزنی زنگ، یه پیامی به دلم سیت بیه تنگ

2: شوهمه شو و خیالت میزنم دم          روز كه بو نی دیارت كشتمه غم

3:یادتو لیوم كرده دی سن پیری .درد بلات و جونم هر چن كه دیری . درد پیری و درد دیری هر در گرونه .ار وه دادم نرسی جام قورسونه

4:شویا نالون  و روزیا بیقرارم @ فلك ونه گری كوری ده كارم @ و عشق نازنینه بستمه دل  كه كرده خنه زار  روزگارم

5:چی كموتر بال بزه بیا و سر شونم     د حالت بی خورم دردت و جونم

6:سر نیام و ری زمی اومای و خواوم        سر ورداشتم ده نیمت   حونه خروام

7:قلیونی چاق بكه و رسم شاهی % بكشیم تا دم صو خومو دوتایی %

سیت بوام درد دلم تو هم بكی گوش %  و خدا اسیرتم هیچ سیت نارم هوش

8:سنگ و سیخ د دسم وافور د مشتم      پیامی رد بكو خماری كشتم

9:هم خانی هم كدخدا هم نر پلنگی    چی تیام یادت كنم سی روز تنگی

10:تموم لرسون زیر و رو كردم   تموم رفیقون گن و خو كردم

هم یك ویك جا خو شون دارن  اما هیچ كوم هومكوریت نارن

11:مه كه چادر نشین او تیاتم هلاكه  او دو ابروی سیاتم

و قرانی كه ایش بی شماره دلم سیتو همیشه بیقراره

12:مه چنو تشنه تونم نه تشنه اوو      تشنه ایم نشكنه صد جوم برف اوو

13:چی عسل گونج كوهی خیلی گرونی    #     چی بلبل فصل بهار شیرین زبونی

14:قسم و قران و هر چی پیره       مهرت چی زنجیر و قلبم گیره

15:نفس باد صبا 30 خوم و خوت &خوشی و گشت و صفا 30 خوم و خوت  &بدی و رنج و عذاو  30دشمنونت   &بهترین روز خدا 30 خوم و خوت

16:دو چشت كشته هزارو تو كه یه كشته ناری

17:ایدوسه های وكجا لیوه بیمه سیت     سوختمه د داغت خشیال یكی دیت

18:سیت نوشتم یه پیامی باد سیت بیارش       كه دلم د دینت شو و روز ناره

19:گوتم اسارمی باور نكردی   غم ایوارمی باور نكردی

گوتم بیچاره بیمه همه دونن          تو تنیا چارمی باور نكردی

20:خیالت ور چشیاكم گم نموه  دلم دریای غمه  آروم نموه

همه بینه و خاطر خای عشقت    كسی لیوه چشت چی خوم نموه

22:ای دوسه یادت و خیر هر جا كه هیسی      باد دورو بزنت و تندرسی

23:غصه هم بی مونسم غم بی و یارم    رنگ پاییزی گریت بی تو بهارم

24:ای دوسه دیری بیا موردم د داغت    نوانم هیسی كجا بیام و سراغت

25:دوسكم تش دم زیه وا زرده خنه     دوشمنونم كشتنم وا تیر طنه

26:وه و حال ای دل حسرت نشینم      ده مین شهر خوم هم بی تو غریوم

 

 

 

 

www.malzirinews.mihanblog.com


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 30 مهر 1390  10:36 ق.ظ

دکتر علی شریعتی در دوم آذر سال ۱۳۱۲ در کاهک، یک روستای سنتی کوچک، کنار کویر، در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون حقایق اسلامی و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد.

در سال ۱۳۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. در تاریخ ۲۴ تیر سال ۱۳۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ازدواج کرد.

شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در سال ۱۳۴۱ در فرانسه و در رشته ادبیات ادامه داد. در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم‌الاجرا بود. بعد از بازداشت به زندان قزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.

از آبان ماه ۱۳۵۱ تا تیر ماه ۱۳۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۱۳۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد و دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت.

شریعتی سپس در فروردین سال ۱۳۵۲ تحت شرایط ویژه‌ای آزاد شد که بر طبق آن اجازه تدریس، انتشار، و یا برپایی گردهمایی را چه به صورت خصوصی و چه عمومی نداشت. علاوه بر این، ساواک کلیه تحرکات او را به شدت زیر نظر داشت.

شریعتی این شرایط را نپذیرفت و تصمیم به هجرت از ایران گرفت. اما سه هفته بعد از ورود به سواتهمپتون انگلستان، به طرز مشکوکی از دنیا رفت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد. در ایران بسیاری از او با نام شهید یاد می‌کنند. شریعتی بر خلاف وصیت خود که خواسته بود بود وی را در حرم امام هشتم شیعیان در مشهد دفن کنند، در حرم حضرت زینب(س)، دختر امام حسین، در شهر دمشق به خاک سپرده شد.

 


  • آخرین ویرایش:-

كلمه ها بر احسا سها و اندیشه ها تاثیر می گذارند

v كلمه ها بر احسا سها و اندیشه ها تاثیر می گذارند

v احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند

v اندیشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثیر می گذارند

v بگوییم : از اینكه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم

v نگوییم : ببخشید كه مزاحمتان شدم

v بگوییم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود

v نگوییم : گرفتارم

v بگوییم : خدا سلامتی بده

v نگوییم : خدا بد نده

v بگوییم : هدیه برای شما

v نگوییم : قابل ندارد

v بگوییم : با تجربه شده

v نگوییم : شكست خورده

v بگوییم: قشنگ نیست

v نگوییم : زشت است

v بگوییم: خوب هستم

v نگوییم: بد نیست

v بگوییم : مناسب من نیست

v نگوییم : به درد من نمی خورد

v بگوییم : با این كار چه لذتی می بری؟

نگوییم : چرا اذیت می كنی

v بگوییم : شاد و پر انرژی باشید

v نگوییم : خسته نباشید

v بگوییم: من

v نگوییم: اینجانب

v بگوییم: دوست ندارم

v نگوییم: متنفرم

v بگوییم: آسان نیست

v نگوییم: دشوار است

v بگوییم : بفرمایید

v نگوییم : در خدمت هستم

v بگوییم : خیلی راحت نبود

v بگوییم : جانم به لبم رسید

v بگوییم : مسئله را خودم حل می كنم

v نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد

v تلاش كنید همان گونه باشید كه می گویید.

v تلاش كنید همان گونه رفتار كنید كه از دیگران انتظار دارید.

v تلاش كنید همان گونه رفتار كنید كه گرفتار عذاب وجدان نشوید.

v تلاش كنید تا راست گویی و صداقت عادت شما شود.

v تلاش كنید همیشه دنبال یادگیری باشید.

v تلاش كنید با پیدا كردن دوستان جدید دوستان قدیمی را هم حفظ كنید.

v تلاش كنید برای خوب كار كردن خوب هم استراحت كنید.

v تلاش كنید همیشه برای اطرافیانتان جذاب باشید.

v تلاش كنید اگر از كسی رنجیده اید، با خود او صحبت كنید، نه پشت سر او.

تلاش كنید وقتی به موفقیتی می رسید، آنهایی كه در این راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنید

v تلاش كنید تا عهدی شكسته نشود و اگر هم می شكند ،شما نباشید.

v تلاش كنید تا باور كنید دیگران وظیفه ای در قبال شما ندارند و عامل سعادت یا شقاوت هر كس خود اوست.

v تلاش كنید قدردان لطف دیگران باشید و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشیمان نكنید.

v تلاش كنید به هر چیز آنقدر بها بدهید كه استحقاقش را دارد.

تلاش كنید دنیا را با زیبایی هایش ببینید

…….مهدی کریمی


  • آخرین ویرایش:شنبه 30 مهر 1390
شنبه 30 مهر 1390  10:31 ق.ظ

میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود

—  وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود  را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد كه مدتی هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند

—  وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی كند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند

. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید

—  . راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته ؟

—  مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعكس این ارزانترین نسخه ای بوده كه تاكنون تجویز كرده ام

—  برای مداوای چشم دردتان،  تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این كار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلكه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به كام خود درآوری.

. تغییر دنیا كار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
 آسان بیندیش راحت زندگی كن


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 30 مهر 1390  10:30 ق.ظ

—  مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

—  هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و

—  آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند

—  تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید پیچ چرخ برود.

—  در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

—  از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک پیچ بازکن و این لاستیک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

—  آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

—  پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

—  هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی، پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت :
 
من اینجام چون دیوانه ام، ولی احمق که نیستم

 


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 30 مهر 1390  10:29 ق.ظ

وصیت نامه عجیب حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

}  ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند

}  به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند

}  عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم

}  کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

}  دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید

}  گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 30 مهر 1390  10:29 ق.ظ

1نوجار ،2 مرید ،3گده سی ،4سوخته زاری ،5فرض که از تیره های زیر مجموعه تیره مرادیوند از طایفه مالزیری میباشند

عباس ورحمت الله ونعملان از فرزندان نوجار میباشند .عباس (ملا عباس) شخصی دانا وبا کمالات اخلاقی ومشهورطایفه مالزیری وایل بزرگ پاپی میباشد که نه تنها مردم ایل بلکه از طوایف دیگر  از دانش او برای حل مسایل  استفاده میکردند.

قمر وحسین فرزندان مرید که به تیره مرید معروفند

پیرزاد وصید میرزا فرزندان زمان به تیره سوخته زاری معروفند


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 30 مهر 1390  10:27 ق.ظ

سخنان چارلی چاپلین

—             

—            اموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب
خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی


آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از جدی بودن باشیم

—           
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند


آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

—           
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

—           
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

—             

چارلی چاپلین


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 مهر 1390  10:34 ق.ظ

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد می خواهم

خاطرات اسیری

عبدا... صمدیان


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 مهر 1390  10:33 ق.ظ

************************************************************

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

                                        شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

                                        در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

                                        هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت

                                  از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

                                             در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

                                          بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

                                       اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آینه خیلی هم نباید راستگو باشد

                                       من مایه رنج تو هستم، راست می گویی


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 مهر 1390  10:32 ق.ظ

نرگس آتش پرست

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

                             داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

                              مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

                                   مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

                               گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 مهر 1390  10:31 ق.ظ

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

********************************************************

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

                                      آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

                                           لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

                                            دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

                                       با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

                                      پروانه های مرده با هم فرق دارند!

فاضل نظری


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 مهر 1390  10:31 ق.ظ

آنروز ..

 

تازه فهمیدم ..

 

در چه بلندایی آشیانه داشتم...

 

 وقتی از چشمهایت افتادم...

 

هنوز دست و پای دلم درد می کند ..

 

چقدر شکستن سخت است ...

 

وقتی تو داری نگاه می کنی

 

مهدی صفی یاری


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 23 مهر 1390  10:30 ق.ظ

خیانت

شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ...

 خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

 خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد!


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6